تبليغاتX
کجا ندیده ای مرا

آخرین سکوت
تاريخ: سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت :21:8
سلام

بخونی یا نه ..من برای تو می نویسم. آره خود تو.. شاید فقط یه بار سراغ گنجشک و گرفته باشی.شایدم اصلا خوشت نیومده.. مهم اینکه اینجا بودی.

چون همیشه کوتاه می نوشتم .نمی تونم زیاد حرف بزنم. فقط از همه ی شما تشکر می کنم.هیچ وقت لحظاتی رو که با نظرات شما شاد شدم فراموش نمی کنم . دلم برای گنجشکم تنگ می شه ولی دیگه حرف تازه ای ندارم شاید یه روز یه جور دیگه برگشتم...

 نمی دونم چرا روز تولدم تصمیم گرفتم گنجشک و تعطیل کنم. فقط می دونم که احساس تازه شدنی در من نیست.

خدا حافظ

 

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت :23:33
کوچه خالی بود.

...

عبورسایه ای

 خواب گنجشک را شکست.

سایه محو شد...

بی آنکه نگاهش برای لحظه ای در گیر نگاه گنجشک بماند!

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
سهم گنجشک
تاريخ: جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت :23:11
گنجشک..

فکر می کرد خدا درخت را برای او آفریده!

امٌا خدا ...

روزی مردی را با تبرش!

 در درخت قرار داده بود....

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت :20:37
می دانم!

 وقتی بمیرم ...

سازم را میشکنند...

وکتابهایم را می سوزانند

 تا فراموشم کنند.........

هیچ کس!

لابه لای جزوه های ویروس شناسی ام

دنبال دست نوشته های دلتنگی ام نمی گردد....

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت :20:13
گنجشک!

 تمام پرهایش را در بازی کلاغ پر باخته بود

و آسمان!

پروازش را به خاطر نمی آورد.....

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت :16:32
گنجشکک اشی مشی       لب بوم ما نشی

بوم من مال منه                تو بهتره که گم بشی

بارون و برفم که بیاد           خیس بشی،گوله بشی

هیشکی واسش فرق نداره    حضور تو... یا نباشی

نه حوض مونده نه نقاشی     رفته خونه ش فراش باشی

قصه تو تموم شده              خسته شده شاعر باشی

اونم برای گریه هاش         می خواست بهونه ش تو باشی

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
حسین پناهی
تاريخ: سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت :20:51
 

کلاغها بکراند ذهن تو را غار غار می کردند

و

گنجشکها چهار گوش خیالم را دنبال دانه می گردند

من حسینم ... پناهیم .
خو
دمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
وقتیم نبودم ، مال شما .

اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو
،
یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...

اما ارثیه پدر من فقط درد بود............

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت :8:59
مورچه در هزار توی لانه اش آذوقه طمع

انباشته بود....

و گنجشک به شکمش وعده ی سر خرمن می داد

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت :16:33
تو مثل یک اسکناس مچاله شده در کف باد

ومن!

آن کودک گرسنه در آرزوی نان.....

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت :8:33
سنگ مفت....

......گنجشک مفت.....

.

.

.چه بهای زیادی!!!

.

نه...

نمی پردازند....

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت :22:20
گنجشک مثل قرقی

 تیزبینانه کرم را شکار کرد

خاکی ترین کرمها هم ....

از دید گنجشک پنهان نمی ماند...

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت :19:22
موهایم را به باد داده بودم 

     چشمانم را به اشک

        گلویم را به سکوت

         و پاهایم را به جاده.....

باید می رفتم برزخ دنیا تاوان هوسهایم بود.......

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه سیزدهم خرداد 1385 ساعت :19:58
وقتی گنجشک زیر بارون مونده بود.همه ی پریای دریایی خواب بودن ولی

 پریای من...... 

نويسنده: پریا چهارشنبه 6 ارديبهشت1385 ساعت: 18:45
این اسم رو من روت گذاشتم ترم اول همون روزای اول ............... تا قبل از اون همه ی گنجشکا خاکستری بودن بعد تر ها بود که یکی شون زد به دل رنگین کمون حالا دیگه خیلی وقته که همه ی عقابا واسه گنجشک کنار می کشن.........
 

آسمون دل گنجشک تو این خیابون دود گرفته داره سیاه میشه...کاش

 هنوز از رنگین کمون اثری بود....... 

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت :17:9
بیست وسه سالگی ام را شمع خریدم...تمام شب را منتظر عروسکی ماندم که بیست و یک سال هدیه نگرفته بودم...شمع ها خاموش شدند و من  مثل همیشه فراموش کردم......باید فوت می کردمعروسک شب
نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت :19:20
گنجشک هرگز نفهمید

چرا خدا پاهایش را عایق آفرید

حتی وقتی روی سیم برق نشسته بود

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت :23:53
خواب گنجشک رادیدم

پرهایش رنگارنگ بود

صبح.. سحرخیزترین گنجشک

گوشه ی باغچه..

خرده نان های سفره ی مادر بزرگ را بر می چید

پرهایش....

همان رنگ قدیمی

خاکستری....خاکستری 

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 ساعت :18:31
 
همه پرنده ها دعوت بودند                                               

جشن آواز

اما گنجشک هنوز                                                                                

چشم به راه پست چی

روی سیم برق نشسته است

                        

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 ساعت :18:30
کلاغ ها سنگسار شدند

                  گنجشک از مترسک می ترسد

ومزرعه سخت دلتنگ است...........

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه پنجم اسفند 1384 ساعت :14:52
جغد نمی دانست چرا شوم است

شب تاریک بود....

امٌا چشمهایش برق می زد.

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 ساعت :18:16
دلتنگ گنجشک شدم

چند پر .......روی زمین........

گربه کنار دیوار لم داده بودولبش را می لیسید

کاش گریخته باشد.........

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 ساعت :23:47
گنجشک از ماندن خسته است

و کوچ پرستوها نزدیک...........

خوب می داند

او را نخواهند برد..........

برای مریم.سمانه وسهیلای خوبم

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه چهاردهم دی 1384 ساعت :23:40
امتحانها داره شروع میشه

بد جور ترم بالایی بازی درآوردم

همه ی درسهام مونده

برام دعا کنید

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه چهاردهم دی 1384 ساعت :23:32
بوی نان را نفس می کشم

نانوایی آنجاست

چند مغازه آنطرف تر....

غقربه ی ترازو روی صفر مانده است

کاش یک رهگذر خودش را وزن می کرد

.

.

بوی نان را نفس می کشم

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه هشتم دی 1384 ساعت :20:53
گنجشک روی شاخه نشسته بود

چند ساعتی بود که پسرک رفته بود.......

اما چوبش را کنار لانه ی گنجشک روی زمین

جا گذاشته بود

هوا داشت کم کم سرد میشد..................

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه هشتم دی 1384 ساعت :20:45
من نیز تکرار همان حرفهای تکراری ام که همیشه

تکرار میشوند

وقتی گنجشک فقط یک نت را می خواند

جیک جیک ...........

می دانم شنیدنی نیستم

ولی سکوت نمی کنم

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 ساعت :20:34
تو هم رد شو رهگذر

به این کوچه بن بست گذر نکن

کنار پنجره ام جای ماندن نیست

وکوچه من همیشه خالی از مردم

نه برو

شانه های تو به وسعت گریه ی من نیست

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 ساعت :21:9
بر لبه ی پرتگاه تمرین نیفتادن میکردم

بدون اندیشه ی باد

ناگاه طوفان..............

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
گم گشته ام
تاريخ: دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 ساعت :21:18
در انتهای هر سفر

در آینه داروندار خویش را مرور میکنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

امٌا خدای دل

در آخرین سفر

درآینه به جز دو بیکرانه ی کران

به جز زمین وآسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام

کجا ندیده ای مرا

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه نوزدهم آذر 1384 ساعت :19:29
روی زمین دستهای مرا گرفته بودی

و با خود می بردی

تا راه رفتنم بیاموزی

نا گهان

آسمان تو را ربود

ومن دست در دست باد

سعی کردم

ولی هنوز راه رفتن را

نیاموخته ام

نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: جمعه هجدهم آذر 1384 ساعت :2:4
بلبل برای ما میخواند . به ساز ما میرقصد .
گنجشک برای خویش میخواند و نمیرقصد .
عقل میبیند
اما احساس میشنود
.
نوشته شده توسط زهرا | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo