تاريخ: پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 ساعت :23:47
گنجشک از ماندن خسته است
و کوچ پرستوها نزدیک...........
خوب می داند
او را نخواهند برد..........
برای مریم.سمانه وسهیلای خوبم
تاريخ: چهارشنبه چهاردهم دی 1384 ساعت :23:40
امتحانها داره شروع میشه
بد جور ترم بالایی بازی درآوردم
همه ی درسهام مونده
برام دعا کنید![]()
تاريخ: چهارشنبه چهاردهم دی 1384 ساعت :23:32
بوی نان را نفس می کشم
نانوایی آنجاست
چند مغازه آنطرف تر....
غقربه ی ترازو روی صفر مانده است
کاش یک رهگذر خودش را وزن می کرد
.
.
بوی نان را نفس می کشم
تاريخ: پنجشنبه هشتم دی 1384 ساعت :20:53
گنجشک روی شاخه نشسته بود
چند ساعتی بود که پسرک رفته بود.......
اما چوبش را کنار لانه ی گنجشک روی زمین
جا گذاشته بود
هوا داشت کم کم سرد میشد..................
تاريخ: پنجشنبه هشتم دی 1384 ساعت :20:45
من نیز تکرار همان حرفهای تکراری ام که همیشه
تکرار میشوند
وقتی گنجشک فقط یک نت را می خواند
جیک جیک ...........
می دانم شنیدنی نیستم
ولی سکوت نمی کنم

